![]() |
![]() |
|
| می آید روزی که شقایق ها در پناه دستان تو سرخ شوند و در کنار تو قلبم به آرامش ابدی بپیوندد |
|
یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه (نکته مهم المپیاد ) یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه یه دختر خوب تو سينما دست تو شلوار دوست پسرش نميكنه یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی WC نمی مونه (نکته مهمتر از کنکور) یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه) اين مورد رو من به عينه ديدم یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی نباید راه بده یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه (صغرا= هانی - کبری= مانی) یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟ یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو! ( یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه (جوابیه یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:55 توسط محمد سام |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:40 توسط محمد سام |
|
|
سروش لشگری - هيچکس
* متولد: 17 ارديبهشت 1364 * دانشجوی رشته مترجمی * غذای مورد علاقه: ماهی * رنگ مورد علاقه: مشکی سروش، چنانکه خود می گويد و در ترانه هايش نيز بدان تاکيد می ورزد، شش سال پيش کار آهنگسازی (يا آنگونه که بين اهالی زير زمين باب است، "کار ساختن بيت") و خواندن ترانه به سبک رپ را آغاز کرد و سر انجام سال گذشته توانست منسجم ترين آلبوم رپ فارسی را با نام " جنگل آسفالت" تهيه و آماده انتشار کند. آلبومی که خود، آن را "نخستين" آلبوم رپ فارسی می داند. "جنگل آسفالت" با تلفيق سبک رپ و نوای موسيقی سنتی ايرانی و نيز استفاده از سازهای سنتی ايران زمين همچون عود، تنبک، نی، دف و قانون، به راستی برازنده عنوان "رپ فارسی" است. برای اين، نخستين "س" هفت سين زير زمينيمان ، به شادباش (و بين خودمان بماند برای سنجيدن ميزان وابستگی اش به نوروز ايرانی و سنت های باسستانی مان) ماهی قرمز هفت سين بردم که نپسنديد: "ماهی زيادی لطيفه بابا! همه به من ميگن زبری! اين ماهی خيلی سوسوليه! نميشد يه چيز ديگه واسم مياوردين؟" در حالی که با دلخوری به تنگ ماهی نگاه می کند در پاسخ به اين سوالم که " اگر از ماهی خوشت نميايد ، کدام جزء هفت سين را دوست داری؟" می گويد: "من ماهی رو دوست دارم بخورم نه که بگيرم دستم باهاش عکس بگيرم! من بيشتر از سبزه خوشم مياد. اصولا از چمن خوشم مياد که برويم بنشينيم روش و حال کنيم" و بعد از من می خواهد تا تنگ ماهی را از او بگيرم . هيچکس در ادامه گفتگو با ما می گويد که سال 1385 سال پرکاری برايش بوده چرا که بعد از مدتها تلاش سرانجام در تابستان آلبوم 'جنگل آسفالت' را حاضر و آماده پخش کرده است. به گفته او ابتدا قرار بوده که آلبوم را يک شرکت پخش موسيقی بخرد اما چون آهنگ های آلبوم به "سرقت" رفت و در اينترنت پخش شد، کار فروش آلبوم به نتيجه نرسيد. سروش در پاسخ به سوالم درباره مفهوم "جنگل آسفالت" و دليل نام گذاری آلبومش با اين عبارت می گويد: "از نظر من 'شهر' هم جنگل آسفالت است و آلبوم 'جنگل آسفالت' انعکاسی است از مشکلات اجتماعی و زندگی شهری و اعتراض به آن." سروش - هيچکس که در طول گفتگويمان مدام دستم می اندازد، "راه اندازی تشکل رپ فارسی" با عنوان " صامت" را از جمله اهداف خود در سال جديد بيان می کند و اين کار را " لازمه بقا و پيشرفت رپ فارسی" می داند. از جمله می گويد: "می دونی چيه، به نظرم با بالا آمدن 'صامت' اصلا اوضاع عوض خواهد شد و به قولی 'می ترکونيم'." او از بيان جزييات بيشتر درباره "صامت" و زمينه فعاليت آن خودداری می کند ولی با شيطنت و خنده های خاص خودش می گويد: "اميدوارم امسال فازش رو بگيريم."
تهی، ترانه هایش را سرشار از اشاره به "واقعيات تلخ اما خنده دار" زندگی می داند و بسياری از نوجوانان امروزی، با ضرباهنگ همين کنايه های تلخ و طنزآگين است که می خندند و می رقصند.
|
||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 22:12 توسط محمد سام |
|
|
احمد شاملو ۱۳۰۴ احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانهی شمارهی ۱۳۴ .خيابان صفیعليشاه تهران متولد شد. دورهی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايی به ماءموريت میرفت، در شهرهايی چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند. مادرش کوکب عراقی شاملو بود. پدرش حيدر. ۱۶ـ۱۳۱۰ دورهی دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عوام. ۲۰ـ۱۳۱۷ دورهی دبيرستان در بيرجند و مشهد و تهران. از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران به شوقِتحصيلِ دستورِ زبان آلمانی به سال اول دبيرستان صنعتی میرود. ۳ـ۱۳۲۱ انتقال پدر به گرگان و ترکمن صحرا برای سرو سامان دادن به تشکيلاتِ ازهمپاشيدهی ژاندارمری. در گرگان ادامهی تحصيل در کلاس سوم دبيرستان. شرکت در فعاليتهای سياسی در مناطق شمالِ کشور. در تهران دستگير و به زندان شورویها در رشت منتقل میشود. ۵ـ۱۳۲۴ آزادی از زندان. با خانواده به رضائيه میرود. به کلاس چهارم دبيرستان. با آغاز حکومت پيشهوری و دموکراتها، چريکها به منزلشان میريزند و او پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخهی آتش نگهمیدارند تا از مقامات بالا کسب تکليف کنند. بازگشت به تهران و ترکِ کامل تحصيل مدرسی. ۱۳۲۶ ازدواج. مجموعهی اشعار آهنگهای فراموششده توسط ابراهيم ديلمقانيان. ۱۳۲۷ هفتهنامهی سخننو (پنج شماره). ۱۳۲۹ داستان زنِ پشتِ درِ مفرغی. هفتهنامهی روزنه (هفت شماره). ۱۳۳۰ سردبير چپ (در مقابل سردبير راست) مجلهی خواندنيها. شعر بلند ۲۳. مجموعهی اشعار قطعنامه. ۱۳۳۱ مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان (حدود دو سال). سردبير هفتهنامهی آتشبار، به مديريت انجوی. ۱۳۳۲ چاپ مجموعهی اشعار آهنها و احساس که پليس در چاپخانه میسوزاند. (تنها نسخهی موجودِ آن نزد سيروس طاهباز است). ترجمهی طلا در لجن اثر ژيگموند موريتس و رمان بزرگ پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موريو کايی با تعدادی داستان کوتاهِ نوشتهی خودش و همهی يادداشتهای فيشهای کتاب کوچه در يورش افراد فرمانداری نظامی به خانهاش ضبط شده از ميان میرود و خود او موفق به فرار میشود. بعد از چند بار که موفق میشود فرار کند در چاپخانهی روزنامهی اطلاعات دستگير میشود. ۱۳۳۳ زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر، (۱۳ تا ۱۴ ماه). در زندان دستور زبان فارسی را مینویسد و تعدادی شعر. ۱۳۳۴ آزادی از زندان. چهار دفتر شعر آماده به چاپ را نقی نقاشيان نامی به قصد چاپ با خود میبرد و ديگر هرگز پيدايش نمیشود. از آن جمله شعر بلند مرگِ شاماهی به عنوان نخستين تجربهی شعر روايی به زبان محاوره. نمایشنامهی «مردگان برای انتقام بازمیگردند» و داستان کوتاه «مرگ زنجره» و «سه مرد از بندر بیآفتاب» رمانهای: لئون مورنِ کشيش اثر بئاتريس بِک، زنگار اثر هربر لوپوريه، برزخ اثر ژان روورزی. فرزندان: سياوش، سيروس، سامان و ساقی. ۱۳۳۵ سردبيری مجلهی بامشاد ۱۳۳۶ مجموعهی اشعار هوای تازه. افسانههای هفت گنبد، حافظ شيراز، ترانهها (رباعيات ابوسعيد ابوالخير، خيام و بابا طاهر). ازدواج دوم. سردبیری مجلهی آشنا مرگ پدر ۱۳۳۷ ترجمهی رمان پابرهنهها اثر زاهاريا استانکو با عطا بقايی. سردبيری اطلاعات ماهانه، دورهی يازدهم. ۱۳۳۸ قصهی خروسزری پيرهنپری برای کودکان. تهيهی فيلم مستند سيستان و بلوچستان برای شرکت ايتال کونسولت. آغاز همکاری با سينماگران. نوشتن فيلمنامه و ديالوگ فيلمنامه. ۱۳۳۹ مجموعه اشعار باغ آينه. سردبيری ماهنامهی اطلاعات (دو شماره). تاءسيس و سرپرستی ادارهی سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائيه و سهراب سپهری. سردبیری مجلهی فردوسی ۱۳۴۰ سردبيری کتاب هفته(۲۴ شمارهی اول) جدايی از همسر دوم، با ترک همه چيز و از آن جمله برگههای کتاب کوچه. ۲ـ۱۳۴۱ آشنايی با آيدا (۱۴ فروردين ). بازگشت به کتاب هفته. ترجمهی نمايشنامههای درخت سيزدهم اثر آندره ژيد و سیزيف و مرگ اثر روبر مِرل. ۱۳۴۳ ازدواج با آيدا در فروردين ماه و اقامت در ده شيرگاه (مازندران). مجموعهی اشعار آيدا در آينه و لحظهها و هميشه. ماهنامهی انديشه و هنر ويژهی ا.بامداد به سردبيری و مديريت دکتر ناصر وثوقی. ۱۳۴۴ مجموعهی اشعار آيدا: درخت و خنجر و خاطره! ترجمهی کتاب ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون. تحقيق و گردآوری و تدوين کتاب کوچه. (برای سومينبار از نو آغاز میکند!) ۱۳۴۵ مجموعهی اشعار ققنوس در باران. هفتهنامهی ادبی و هنری بارو، که بعد از سه شماره با اولتيماتوم وزير اطلاعاتِ وقت تعطيل میشود. شب شعر به دعوت انجمن ايران و آمريکا. تهيهی برنامهي کودکان برای تلويزيون به اسم «قصههای مادربزرگ» ۱۳۴۶ سردبيری قسمت ادبی و فرهنگی هفتهنامهی خوشه. ترجمهی کتاب قصههای بابام اثر ارسکين کالدوِل. عضويت کانون نويسندهگان ايران. شب شعر در کرمانشاه به دعوت دانشجويان. سخنرانی در دانشگاه شيراز. ۱۳۴۷ تحقيق روی غزليات حافظ و تاريخ دورهی حافظ. نمايشنامهی عروسی خون اثر فدريکو گارسيا لورکا. ترجمهی غزل غزلهای سليمان. شب شعر به دعوت انجمن فرهنگی ايران و آلمان، گوته. «شبهای شعر خوشه» به مدت يک هفته از سوی مجلهی خوشه.-فستيوال بزرگ شاعران- يادنامهی هفتهی شعر و هنر خوشه. ۱۳۴۸ قصهی منظوم چی شد که دوستم داشتن برای کودکان. تعطيل مجلهی خوشه با اخطار رسمی ساواک. برگزيدهی شعرهای احمدشاملو (سازمان نشر کتاب). مجموعهی اشعار مرثيههای خاک. ۱۳۴۹ مجموعهی اشعار شکفتن در مه. قصهی ملکهی سايهها برای کودکان. کارگرانی چند فيلم فولکلوريک برای تلهويزيون: «پاوه، شهری از سنگ» و «آناقليچ داماد میشود» ترجمهی تعدادی قصه برای کودکان «سه بزغاله و نیلبک جادو»، «روباه پير و زاغی بیتدبير» و «اشک تمساح» ۱۳۵۰ رمان خزه (ترجمهی مجددی از زنگار.) قصهی هفت کلاغون برای کودکان. ترجمهی کامل پابرهنهها اثر زاهاريا استانکو. (ترجمهی مجدد) دعوت به فرهنگستان زبان ايران برای تحقيق و تدوينِ کتاب کوچه، سه سال. نگارش نمايشنامهی آنتيگون (ناتمام). مرگ مادر. ۱۴ اسفند ۱۳۵۱ ضبط صفحات و نوار کاستِ «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. حافظ، مولوی، نيما، خيام، شاملو. اجرای برنامههای راديويی برای کودکان و جوانان. نگارش فيلمنامهی کوتاه حلوا برای زندهها. ترجمهی تعدادی داستان کوتاه: دماغ، دست به دست، لبخند تلخ، زهرخند، افسانههای کوچک چينی. شب شعر در انجمن فرهنگی گوته. (۲۶ مهرماه) شب شعر در انجمن ايران و آمريکا. (اول آبانماه) تدريس مطالعهی آزمايشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی (سه ترم) همکاری با روزنامههای کيهان فرهنگی و آيندهگان. سفر به پاريس (فرانسه) برای معالجهی آرتروز شديد گردن. عمل جراحی روی گردن. ۱۳۵۲ مجموعهی اشعار ابراهيم در آتش. مجموعهی درها و ديوار بزرگ چين. شب شعر در مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر. نگارش فيلمنامهی تخت ابونصر برای تلهويزيون. ترجمهی رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل. ترجمهی نمايشنامهی مفتخورها اثر گرگهی چیکی. ۱۳۵۳ ترجمهی مجموعهداستان سربازی از يک دوران سپری شده. مجموعهی شعرهای عاشقانهی از هوا و آينهها. ۱۳۵۴ سفر به ايتاليا برای شرکت در کنگرهی نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم. حافظ شيراز. دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکدهی آن دانشگاه. (دوسال) ۱۳۵۵ تهيه گفتار برای چند فيلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر. سفر به آمريکا (ايالات متحده) به دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club )و دانشگاه پرينستون برای سخنرانی و شعرخوانی. آشنايی با شاعران و نويسندهگانی از آسيای ميانه و شمال آفريقا از جمله ياشار کمال، آدونيس، البياتی و وزنيسينسکی. سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاههای MIT بوستون ، UCبرکلی. پيشنهاد دانشگاه کلمبيای نيويورک برای کمک به تدوين کتاب کوچه را نمیپذيرد. ميهمان مدعو فستيوال جهانی شعر در سانفرانسيسکو و آستينِ تگزاس. شب شعر به دعوت دانشجويان ايرانی فيلادلفيا و نيويورک. بازگشت به ايران بعد از سه ماه. شب شعر در انستيتو گوته استعفا از سرپرستی پژوهشکدهی دانشگاه بوعلی. پايان نگارش بيوگرافیمانندی به نام ميراث که تنها نسخهی دستـ نوشتهی آن را علیرضا ميبدی به امانت بُرد! ترک ايران به عنوان اعتراض به سياستهای رژيم. سفر به ايالات متحد آمريکا. (اقامت به مدت يک سال). سخنرانیهايی در دانشگاههای آمريکا. ۱۳۵۶ انتشار مجموعهی اشعار دشنه در ديس. برگزيدهی اشعار (انتشارات اميرکبير). ۱۳۵۷ دعوت برای سردبيری هفتهنامهی ايرانشهر به لندن. ترک ايالات متحد آمريکا. سفر به انگلستان. انتشار ۱۲ شماره هفتهنامهی ايرانشهر با مشکلات فراوان(شهريور ۵۷). دیماه ۵۷ استعفا میدهد. (به علت اختلافهايی با مدير هفتهنامه). قصهی دخترای ننه دريا و بارون و قصهی دروازهی بخت به صورت کتاب کودکان. از مهتابی به کوچه (مجموعهی مقالات). بازگشت به ايران. (اسفندماه). کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر اول آ) قطع وزيری. عضويت در هياءت دبيران کانون نويسندهگان ايران. نشر مقالاتی در مجلات و روزنامهها. ۹ـ۱۳۵۸ سردبير مجلهی هفتهگی کتاب جمعه (بعد از ۳۶ شماره به اجبار تعطيل میشود). نشر مقالاتی در مجلات و روزنامهها. شب شعر به دعوت انجمن ايران و فرانسه. مجموعهی اشعار ترانههای کوچک غربت. سخنرانی در باشگاه ارامنهی تهران. ترجمهی شهريار کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپهری در کتاب جمعه. ترجمهی بگذار سخن بگويم! اثر دوميتيلا دو چونگارا (با همکاری ع. پاشايی). شب شعر در انستيتو گوته. کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم آ). نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران با شعر و صدای شاعر. نوار صوتی و کتاب ترانهی شرقی و اشعار ديگر، ترجمهی شعرهايی از فدريکو گارسيا لورکا. عضو هياءت پنج نفرهی دبيران کانون نويسندهگان ايران (دورهی دوم). ۱۳۶۰ قصهی خروس زری پيرهن پری و يل و اژدها به صورت کتاب و نوار کاست برای کودکان. کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر سوم آ) قطع وزيری، مجموعاً ۱۰۶۴ صفحه. از حالا به بعد با همکاری آيدا روی کتاب کوچه کارمیکند. عضو هياءت پنج نفرهی دبيران کانون نويسندهگان (دورهی سوم). ۱۳۶۱ ترجمهی هايکو، شعر ژاپنی (با ع. پاشايی). ترجمهی نمايشنامهی نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر! اثر ژيلبر سِسبرون. کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر اول الف). ۱۳۶۲ کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم الف). کتاب و نوار صوتی سياه همچون اعماقِ آفريقای خودم. ترجمه و اجرای اشعاری از لنگستون هيوز. کتاب و نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفتههاست. ترجمهی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل. برگزيدهی اشعار (نشر تندر) کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر سوم الف) انتشار کتابها متوقف میشود. ۵ـ۱۳۶۳ رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرين را با عنوان عيساديگر، يهودا ديگر! با موخرهی مفصلی بازنويسی میکند. استاد محمد مددی سرديس شاملو را با برنز میسازد گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حريری. ۱۳۶۶ فيلمنامهی ميراث. آغاز ترجمهی آزادِ دُنِ آرام اثر ميخاييل شولوخوف. انتشار ژاپنی کتاب ابراهيم در آتش به ترجمهی شوکو ياناگا در مجلهی (توکيو، موسسهی مطالعهی زبانها و فرهنگهای آسيا وILCAA آفريقا). کتاب و نوار صوتی چيدن سپيدهدم ترجمهی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل. ۱۳۶۷ سفر به آلمان: ميهمانِ مدعوِ دومين کنگرهی بينالمللی ادبيات: اينترليت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور. عزيز نسين، دِرِک والکوت، پدرو شيموزه، لورنا گوديسون و ژوکوندا بِلی و... ديگر مهمانان کنگره. من دردِ مشترکم، مرا فرياد کن! عنوان سخنرانی شاملو در اين کنگره. ُ شب شعر در کُللوکيومِ ادبیِ برلين. سفر به اتريش به دعوت دانشگاه اقتصاد وين و يورو آفريک اينستيتو، برای شب شعر و سخنرانی. بازگشت به آلمان و اجرای شب شعر در شهر دانشگاهی گيسن. سفر به سوئد به دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه يوتهبوری. شب شعر در «خانهی مردم» استکهلم. ديدار و صرف ناهار با هياءت رييسهی انجمن قلم سوئد. جلد اول مجموعهی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد. بازگشت به ايران. ۱۳۶۸ جلد دوم مجموعهی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد. اقامت در شهرک دهکدهی خانه، کرج. ۱۳۶۹ سفر به آمريکا: ميهمان مدعو سيرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی. سخنرانیهای نگرانیهای من و مفاهيم رند و رندی در غزل حافظ. دو شب شعر در UC برکلی. شب شعر دانشگاه UCLA لوسآنجلس. در رويس هال. شب شعر و سخنرانی در دانشگاههای شيکاگو، آن اربر ميشيگان، کلمبيا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستين. عمل جراحی در (يونيورسيتی هاسپيتال) بوستون روی مهرههای گردن. سه شب شعر در بوستون و UC برکلی به نفع زلزله زدهگان ايران. نگارش روزنامهی سفر ميمنت اثر ايالات متفرقهی امريق (اوکلند کاليفرنيا) عمل جراحی دوم روی مهرههای گردن (بوستون). شب شعر در مدرسهی ارامنهی بوستون. استاد ميهمان برای تدريس يک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجويان ايرانی به (زبان، شعر و ادبيات معاصر فارسی). ديدار با پروفسور زاده (برکلی) کاليفرنيا. دريافت جايزهی Free Expression سازمان حقوق بشر نيويورک Human Rights Watch . ۱۳۷۰ شب شعر به نفع آوارهگان کُرد عراقی در UC برکلی و UCSC لوسآنجلس به همراه محمود دولتآبادی (قصهخوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (آمريکا). مجلهی زمانه شمارهی اول به شاملو اختصاص دارد. (در سن هوزه، کاليفرنيا). بازگشت از ايالات متحد آمريکا. شب شعر به نفع آوارهگان کُرد عراقی در دانشگاه وين (اتريش) به همراه محمود دولتآبادی (قصهخوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (اروپا). بازگشت به ايران. ترجمهی شعرهايی از لنگستون هيوز، اوکتاويو پاز (با حسن فياد). ۱۳۷۱ مجموعهی اشعار مدايح بیصله، انتشارات آرش، در سوئد. انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به زبان ارمنی با نام من دردِ مشترکم در ايروان با ترجمهی نُروان. ناشر: کانون فيلم ارمنستان. قصههای کتاب کوچه، جلد اول در سوئد. انتشارات آرش. کتاب گفت و شنودی با احمد شاملو، «ديدگاههای تازه» توسط ناصر حريری. تدوين دوباره حرف آی کتاب کوچه براساس متدولوژی جديد. ۱۳۷۲ کتاب گفتوگو با احمد شاملو توسط محمد محمدعلی. مجموعهی جديد همچون کوچهيی بیانتها ترجمهی شعر جهان (با ۲۰۰ شعر). ترجمهی مجدد غزل غزلهای سليمان. ترجمهی مجدد گيلگمش. انتشار گزينهی اشعار (انتشارات مرواريد) با انتخاب آيدا. کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر چهارم الف) ۱۳۷۳ انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان سوئدی و فارسی با نام عشق عمومی Allom Fattande Karlik در استکهلم سوئد به ترجمهي آذر محلوجيان. Azar Mahloujian ناشرانتشارات آرش. انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان فرانسه و فارسی با نام سرودهای در عشق و اميد Hymnes damour et despoir فرانسه به ترجمهی پرويز خضرايی: Ahmad Shamlou Version Francaise, Parviz Khazrai ناشر .Orphe La Diffrence سفر به سوئد به دعوت ايرانيان مقيم سوئد برای برگزاری شب شعر. شب شعر در کنسرتوسه به علت بيماری اجرا نمیشود. يک ماه بعد شب شعر در يوتهبوری. دو شب شعر در اوسه جيمنازيومِ استکهلم. از طرف تلهويزيون استکهلم با او مصاحبه انجام میشود. بازگشت به ايران انتشار شعرهای جديدی از حافظ، مولوی و نيما يوشيج به صورت نوار کاست با صدای شاعر. ۱۳۷۴ به پايان بردن ترجمهی دنآرام. ۱۷/۷. شروع به بازخوانی و ويراستاری. کنگرهی بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲ اکتبر ۱۹۹۵ به سرپرستی انجمن نويسندهگان ايرانی کانادا. انتشار منتخبی از ۶ شعر به زبان اسپانيايی با نام (Aurora) بامداد در مادريد، به ترجمهی کلارا خانِس Clara Janes شاعر اسپانيايی. ۱۳۷۵ عمل جراحی روی عروق گردن انجام میشود (۱۹ فروردين). انتشار پريا و دخترای ننهدريا با صدای شاعر. به صورت نوار کاست. عمل جراحی روی عروق پای راست انجاممیشود (اول اسفند). ۱۳۷۶ عمل جراحی روی عروق پا تکرارمیشود. (اول فروردين) تکثير مجدد حافظ، مولوی، و نيمايوشيج به صورت CD با صدای شاعر. . انتشار مجموعهی اشعار در آستانه تکثير مجدد پريا و دخترای ننه دريا به صورت CD با صدای شاعر. پای راست شاعر را از زانو قطع کردند. ۲۶ ارديبهشت، بيمارستان ايرانمهر. دفتر هنر، ويژهی احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۸، مهرماه. در آمريکا. صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور، در .USA، NJ کتاب کوچه، انتشارات مازيار، دفتر پنجم الف. قطع وزيری ۱۶۵۲ صفحه. دفتر هنر، ويژهی تقی مدرسی و احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۹، اسفند . ۱۳۷۶. در آمريکا . صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور. در USA، NJ در جدال با خاموشی، منتخب اشعار، اسفندماه. انتشارات سخن. ۱۳۷۷ ترجمهی جديد گيلگمش را به پايان میبرد. بُنبستها و ببرهای عاشق، منتخب اشعار. انتشارات يوشيجـ ثالث. کتاب کوچه، حرف ب، مجلد اول، انتشارات مازيار. منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی: Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای شبانه) Orers: Janne Carlsson & Said Moghadam .کتاب کوچه (حرف ب) مجلد دوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری کتاب کوچه (حرف ب) مجلد سوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری . کتاب کوچه (حرف آ) در يک جلد. انتشارات مازيار. ۱۳۷۸ ۱۳۷۸ کتاب کوچه (حرف آ) در يک مجلد، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۰۶۰ صفحه. کتاب کوچه (حرف الف) جلد اول، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۹۱۲ صفحه. کتاب کوچه (حرف الف) جلد دوم، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری. کتاب کوچه (حرف پ) جلد اول، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری. کتاب کوچه (حرف پ) جلد دوم، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۳۴۲ صفحه. مجموعهی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش اول انتشارات زمانه مجموعهی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش دوم انتشارات زمانه ( از قطعنامه تا در آستانه ) مدايح بی صله (مجموعهی اشعار) انتشارات زمانه ( چاپ اول در ايران) منتخبی از ۳۲ شعر شاملو به سوئدی borlom karleken در ۸۵ صفحه Baran Forlag Stockholm 1999 i tolking av: Janne Carlsson & Said Moghadam منتخبی از ۲۷ شعر شاملو به سوئدی دريافت جايزهي Stig Dagerman، آذر محلوجيان جايزه را به نمايندگی دريافت میکند. ۱۳۷۹ کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، انتشارات مازيار، قطع وزيری، ۵۹۶ صفحه. حديث بیقراریی ماهان ( مجموعه شعر) انتشارات مازيار. پايان ترجمههای سه نمايشنامه از فدريکو گارسيا لورکا. منتخبی از اشعار Nima Yushij , Sohrab Sepehri , Ahmad Shamlu به زبان اسپانيائی ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد در منزلش در دهکده روحاش پرواز کرد و از شکنجهی تن آزاد شد. ۱۳۸۰ قصههای کتاب کوچه، چاپ اول، انتشارات مازيار. کتاب کوچه، حرف ت، جلد دوم و اضافات، انتشارات مازيار، چاپ اول.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:15 توسط محمد سام |
|
|
حشیشششششششششششش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:13 توسط محمد سام |
|
|
هر خواننده يا گروه، کنار يکی از سين های اين سفره، از آرزوهايش برای سال نو می گويد. حرفهای هر کدام به مرور در صفحات جداگانه ای منتشر می شود که لينک آنها را همين جا خواهيد يافت.
با تشکر از زیگ زاگ ![]() هيچكس - اسليم و فلاكت - تتلو - تهي -طلسم + عکساشون !!! چيدن سفره نوروزی را کنار سروش (هيچکس) و ماهی قرمزی که اتفاقا دوستش نداشت، شروع کرديم و در تعطيلات سال نو، اين هفت سين زيرزمينی را سين به سين تکميل می کنيم. ![]()
![]()
![]() امير حسين تتلو: من خيلي نوروز رو دوست دارم و خوشحالم كه به خاطر "سين" اسمم "امير حسين" به زور در سفره هفت سين جا داده شدم. سكه رو هم دوست دارم، همه پول رو دوست دارن! ![]() حسين تهي: من عاشق نوروزم! با هم خيلي صميمي هستيم! اصلا دستمو ميندازم گردنش ميريم باهم بيرون. تخم مرغ هفت سين رو هم خيلي دوست دارم ولي انشالله تا سال آينده انقدر پولدار شم كه به جاي اين تخم مرغ، تخم مرغ طلايي داشته باشم! ![]() طلسم : امسال سال رپ خواندن من است و اميدوارم ساله خوبي هم باشه ! شمع رو هم دوست دارم چون نماد روشنايي است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:7 توسط محمد سام |
|
نشسته ام در تاريکي و سکوت و غربتم را در گوش ستاره نجوا مي کنم ... تنها مانده ام ... تنها با خاطراتي کهنه و قلمي که ديگر ناي نوشتن و تاب اشک ندارد ... قلمي که براي دلخوشي من مي نويسد : غربت من هرچي که هست از با تو بودن بهتره ...! نمي دانم ! تک تک لحظه هايم را غم دوري از تو فرا گرفته و با هر نفسي که بي تو مي کشم ! مگر بي تو هم مي شود نفس کشيد ! اين ها نفس نيست ، قفس است !
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود.
زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع كننده است كه زندگی زيباست اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جاي قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم
انتظار !!! واژه ي غريبي است ... واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار . هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من ! خواهم ماند تنها در انتظار تو . چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم؟؟؟!!!!!؟؟؟؟؟
یادته گفتي بهم تا شقايق هست زندگي بايد کرد نيستي تا ببيني که شقايق هم مرد ديگه با چه چيزي کسي رو دلخوش کرد يادته گفتي به من اومدي سراغ من نرم و آهسته بيا تا مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو خسته از دوري راه خسته و چشم به راه يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار فکر کنم شدم دچار تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه آره تنها باشه يار غم ها باشه يادته ميگفتي گاه گاهي قفسي ميسازم ميفروشم به شما تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست دل تنهايي تان تازه شود ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه نيست که تازگي بده به اين دل تنهايي من پس کجاست اون قفس شقايقت؟ منو با خودت ببر به قايقت راست ميگفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود کاشکي دلشون شيدا بود من به دنبال يه چيز بهترينم تو خودت گفتي بهم بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تراست....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 15:15 توسط محمد سام |
|
|
بی تو هرگز
همیشه در کنار تو
آخه میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من عشق رادر توتو را در دلدل را در موقع تپيدنو تپيدن را به خاطر تو دوست دارممن غم را در سكوتسكوت را درشبشب را در بسترو بستر را برای اندیشیدن به تودوست دارممن بهار را به خاطر شكوفه هايش
|
||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:18 توسط محمد سام |
|
|
بنام حضرت عشق
تو ای پایان تنهائی پناه آخر من باش تو این شب مرگی پائیز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه می خوام آئینه خونه با چشمات همنشین باشه اين سخن ها كه شنيدي همه از هجر و جفا بود
انتظار دل خسته ز دلش مهر و وفا بود در پي رفتن تو غصه همي همدم من شد اي درغا چه بگويم همه جا صلح و صفا بود خون چشمم كه براي تو دمي آب نباريد اين شنيد از لب لعلت كه دگر وقت كفي بود بي حد از پاي فتادم كه به دنبال تو گشتم هاجر از بهر دو جرعه گه ز مروه به صفا بود هرچه باريدم و دل را خبري زنده نگرداند سيل اشكم سر سجاده و در كنج خفا بود درد عشق دل ما را كه فقط بهر جدايي است به شبانگاه و صباحي غم تو ذكر شفا بود سخن ار مي طلبي گوي غم عاشق ما باش نظر رحمت هو بر دل پاك ضعفا بود ![]() خدا خواستم ...
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه! رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي. از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد، خدا گفت: نه! شکيبايي زاده رنج و سختي است. شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است. از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد، خدا گفت: نه! من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري .
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد خدا گفت: نه! رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند. از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد، خدا گفت: نه! بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه . من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري. از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند . و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم ! ![]()
تو از جنس احساس یک بوته نسرین
چقدر دریای عشق زیباست!
بزرگترین هدیه من به تو قلبم بود،قلبی که از اولین دیدارمون شد جایگاه عشق تو.
قلبی که در سینه ام فقط برای تو و عشق تو می تپید.
قلب من،با تمام عشقی که در آن نسبت به تو دارم،برای تو.
قلبم از اول هم مال تو بود.
هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی غصه داری و اشک ميريزی برات اشک ميريزه براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه عاشقه کسی باش که دوستت داره هیچ وقت فراموشت نمی کنم چون دوستت دارم.....
کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل را به دریا زد به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی چه دور ساحلش از دور پیدا نسیت یه عمری راه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد باید وا داد.... باید دل را به دریا داد خودش می بردش هر جا که دلش خواست هر جا که بردت بدون ساحل همون جاست به امید که ساحل داره اون دریا به امیدی که آرو م میشه این دریا به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره به عشقی که نمی بینی شب هاشو بی ستاره دل ما رفته مهمانی به یه دریا طوفانی باید پارو نزد باید وا داد هر جا که بردت بدون ساحل همون جاست دوست دارم
كسي كه مثل هيچكس نيست
تو بهترين منی
تو بهترين مني
من ماه را ميليون ها بار بوسيده ام
در آسمان با ستاره ها رقصيده ام آفتاب را در روزهاي باراني لمس كرده ام عطر رزهاي صورتي را هزاران بار احساس كرده ام اقيانوسي را ديده ام كه آتش را عاشق خود ساخت هم آغوشي شقايق هاي سوخته را ديده ام اما هنوز ...
اما هنوز كسي را نديده ام كه به اندازه تو من را شگفت زده و مبهوت بكند تو مرا از خود بي خود ساختي تو پرشورترين لحظات را براي من آوردي عزيزم ، به اين دليل است كه بهترين مني
عزيزم، به اين دليل است كه مثل هيچكس نيستي ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:7 توسط محمد سام |
|
|
هیچ وقت تو خیابون نرو اگه رفتی سرتو بالا نکن اگه کردی به هیچکس نگاه نکن اگه نگاه کردی نخند اگه خندیدی شماره نگیر اگه شماره گرفتی زنگ نزن اگه زنگ زدی باهاش حرف نزن اگه زدی نگو دوسش داری اگه گفتی باهاش قرار نزار اگه گذاشتی نرو سر قرار اگه رفتی تحویلش نگیر اگه گرفتی عاشقش نشو اگه شدی بهش نگو،اگه گفتی اون میذاره میره..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 21:29 توسط محمد سام |
|
|
عشق نشسته بود رو زمين و داشت يه تيکه هايي رو از رو زمين جمع مي کرد . بهش گفتم : کمک مي خواي ؟ گفت : نه . گفتم خسته ميشي بزار خوب کمکت کنم . گفت : نه ، خودم جمع مي کنم . گفتم : حالا تيکه هاي چي هست ؟ بدجوري شکسته مشخص نيست چيه ؟ نگاه معني داري کرد و گفت : قلبم . اين تيکه هاي قلب منه که شکسته . خودم بايد جمعش کنم . بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق ، آدما اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن ، وقتي مي خواي يه دل پاک و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته مي ندازنش زمين و مي شکوننش ،ميخوام تيکه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده . ميخوام بدم بهش بلکه اين قلب شکسته خوب شه آخه مي دوني خودش گفته قلبهاي شکسته رو خيلي دوست داره . گفتٌ تيکه هاي شکسته رو جمع کرد و يواش يواش ازم دور شد . و من توي اين فکر که چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم. دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپري دست هر کسي ، انگاري فهميد تو دلم چي گفتم . برگشت و گفت : رفيق ، دلم رو به دست هر کسي نسپردم اون براي من هر کسي نبود من براي اون هر کسي بودم . گفتٌ اينبار رفت سمت دريا . سهمش از تنهايي هاش دريايي بود که راز دارش بود. عاشقی روح مرا آزرده است مسافرغریب
حكايت ما قصه دوغواص است كه درنهايت صميميت براي صيدمرواريد به دريامي روندويكي ازآنهاهرچه مذواريد بيشتري صيد مي كنديك قدم آن سوترمي گذاردونگاهش كمرنگتربهتماشاي غروبهاي باهم بودن معطوف مي شودنه اينبارديگرنمي پذيرم كه من اينگونه تصورمي كنم وحالم خوش نيست.مي دانم بي حوصلگي عادت روزمره تمام انسانهائي است كه اغلب ناخواسته لحظه هاي عمرشان راباحادثه تزئين مي كنندچراتنها ماازاين حادثه خاكستري مثتثني ايم وتمام عشقهاي بدل شده به عادت رابه حساب قحطي حوصله ونايابي دل خوش مي گذاريم. خداوندسهراب رابهشتي كندامااين دليل رااضافه مي كنيم كه اوهم گفته:(دل خوش سيري چند؟) راستي كه تقديرچه قاضي دورازعدالتي است كه هميشه صلاح مي داندبعضي باگذشته هايشان زندگي كنندوبعضي رابه آينده كه هرگزنمي رسددلخوش مي كندومن هرچه نگاه مي كنم گذشته هازيباترند. غصه نخورمسافراينجاماهم غريبيم ازديدن روي ماه يه عمره بي نصيبيم *** فرقي نداره بي توبهارمون باپائيز نمي بيني كه شعرام همه شدندغم انگيز *** غصه نخورمسافراونجاهواكه بدنيست اينجاولي آسمون باريدنم بلدنيست *** غصه نخورمسافرفداي قلب تنگت فداي برق نازاون چشماي قشنگت *** غصه نخورمسافرتلخه هواي دوري من كه خودم مي دونم كه تو چقدرصبوري *** غصه نخورمسافربازم مي آي به زودي ماروبگوچه كرديم ازوقتي تونبودي *** غصه نخورمسافر غصه اثرنداره ازدل تومي دونم هيچ كس خبرنداره *** غصه نخورمسافررفتيم توماه اسفند بهارتوبرمي گردي چيزي نمونده بخند *** غصه نخورمسافرهميشه اينجوري نيست هميشه كه عزيزم راهت به اين دوري نيست *** غصه نخورمسافرتولده دوباره غصه نخورمسافرغصه نخورستاره *** غصه نخورمسافرغصه كارگلهانيست سفريه امتحانه به جون توبلانيست *** غصه نخورمسافرتوخودآسموني درآرزوي روزي كه بياي وبموني پیچک های مرگ
عقربه هاي ساعت زمان زندگي ام رابه تندي مي پيمايند ومن دراوج تنهائي حضوربي كسي را دراعماق وجودم احساس مي كنم حس غريب بودن واحساس نيستي كردن اطرافم پرازپيچك هاي مرگ است تمام نيلوفرهاي اميدزندگي ام پژمرده اند وشقايق هاي قلبم پرپرشده اندمن بسان شمعي كه درفراق پروانه وجودم به تدريج جان مي سپارم هستم روزها رادركوچه پس كوچه هاي دفترشعرم پرسه مي زنم وشبها همچوشبگردان دررشته هاي افكارم به دنبال مسافري مي گردم كه رفته است ودل نويدآمدن داده است روزها سكوت من رابه ديارخاطراتمان رهنمون مي كنند وشب هاي هستي ام پرازقطره هاي اشكي است كه براي جدائي ريخته مي شود ومن درتمام لحظه هاي زندگي ام درانتظارقدوم مقدس ونگاه مهربانش نشسته ام. تورامی خوانم تورامي خوانم وتوراباتمام حنجره هافريادمي زنم اي عابر كوچه هاي بي كسي ام.چراديگرقدم به چشمانم نمي گذاري چرامي خواهي دراين خزان سكوت پشت اين پنجره چشمانم يخ بزند.چشمانم تمام وجودت رازمزمه مي كند.درون غارتنهائيم.براي دوريت دلواپسي ترين ثانيه ها راسپري مي كنم تورامي خوانم دراين برهوت غم ثانيه اي همدم من باش زيرپاهايم غم سبزشده چشمانم راهنوزدرمسيرراهت قرباني مي كنم تورامي خوانم چرانمي آيي تورامي خوانم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:43 توسط محمد سام |
|
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند....... تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه
اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو، همه چيز را فراموش مي کردم.................
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ... منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ...منتظر لحظه ای هستم ... لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ... بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ... و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ... اری من منتظرم ... منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ... مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ... اری من عاشق توام
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 20:35 توسط محمد سام |
|
|
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 7:42 توسط محمد سام |
|
|
اگه کسي روزي يک ايميل برات فرستاد بدون به يادته . اگه دوتا فرستاد بدون دوستت داره . اگه سه تا فرستاد بدون عاشقته . اگه چهار تا فرستاد بدون مي خوادت. اگه پنج تا فرستاد بدون دنياش تويي . اگه شش تا فرستاد بدون بي تو نمي تونه زندگي کنه . اگه هفت تا فرستاد مطئن باش دوست داره
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه ؟ زود دستم رو بالا بردم و گفتم يک بخش . اما از وقتي تو رو شناختم قهميدم عشق 3 بخشه : عتش ديدن تو ...... شوق با تو بودن ....... و اندوه بي تو بودن
دل به کينه نمي سپارم..... از اول آغاز ميکنم....... به جرم عشق.... دفتر به آتش ميکشند..... اما عشق در تمام تار و پودم رخنه کرده..... بزن بر تن اين درخت ....تبر بزن اين درخت تنها نگراني اش..... بي آشيان شدن پرنده هاست.... اينجا براي من يه خلوت بود..... نوشتن ارث من است! بازهم مينويسم... از مرگ نه! از حيات مجدد..... آره از نو مينويسم.... دلمو شکستي ...اما قلمم رو نمي توني بشکني... بگذار اين يک شروع تازه باشه..... آهاي اهاليه دنيا ... من عاشـــــــــــــــــــــقم..... عاشق باران..... شنيد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!! مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!!ولي تو اونو نميبيني؟؟شايدم هيچ وقت نبيني پر معني ترين کلمه: نگاه* عالي ترين کلمه: دوستي * تلخ ترين کلمه: جدايي * دردناک ترين کلمه: خيانت* بدترين کلمه: تمسخر* عاشقانه ترين کلمه: تو براي شکستنه يک شيشه يک سنگ کافيست ، براي شکستنه يک دل يک حرف کافيست و براي تمامه عمر يک دوست خوب کافيست گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي .......... ، گفتم.........حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو قانون عشق: يک پسر با يک نگاه از يک دختر خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما دختر باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنديده ... تا دختر مياد پسر رو باور کنه ، پسر دلسرد و خسته ميشه ... ميره با يکي ديگه ... بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه ميره طرفش ... اما پسر رو با يکي ديگه ميبينه ... اينجاست که ميگه: حدسم درست بود ... و اشتباهي رو ميکنه که قبلاً کرده بود ... و همه چيز از بين ميره ای زندگی من. ای گل بهار من آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم .به عظمت دریاها قسم به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم. ای زندگی من گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو زندگی من امکان بذیر است نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند. میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم نگو دیره که دلم بی تو میمیره بگو که همیشه عاشقم میمونی ای عشق من زیر بارون به یادتو گریه کردم چرا رفتی چرا رفتی اگه خودتو توی یک اتاق تاریک پیدا کردی و دیدی همه جا قرمزه و از دیواراش خون میاد و خیلی تکون می خوره..........نترس.تو توی قلب منی تا حالا شنیدی بی تو هرگز با تو عمراً؟ عمراً برا شما چه معنی داره؟ از من بپرسی میگم یعنی تمام عمر چون وقتی میگی بی تو هرگز مگه میشه با تو یک لحظه . پس وقت با تو بودن یک عمره که من این عمر را دوست دارم اگر به قیمت تمام زندگی باشه
گه یک کم فکر کنی می بینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره. اگه یک کم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردن رو هم نداره. اما اگه خیلی فکر کنی می بینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات. پس همیشه سعی کن قدر چیزی رو که امروز داری رو خوب بدونی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 7:40 توسط محمد سام |
|
چند وقت است كه قلبم را اجاره داده ام به يك تنها به خاطر رويش بعد از او چه كسي قلب پاره شده ي مرا اجاره مي كند نه او را به هيچكس اجاره نمي دهم قلبم را به نامش مي كنم به آن كس كه بهترين است............
![]() ![]() در کلبه تنهايی هايم در انتظارت خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
پایان دهی تو ... ![]() ![]()
عشق و ازدواج شاگردي از استادش پرسيد : عشق چست ؟ استاد در جواب گفت : به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار ، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني . شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت . استاد پرسيد : چه آوردي ؟ شاگرد با حسرت جواب داد : هيچ ! هر چه جلو مي رفتم ، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين ، تا انتهاي گندم زار رفتم . استاد گفت : عشق يعني همين . شاگرد پرسيد : پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي . شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد . او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم ، انتخاب كردم . ترسيدم که اگر جلو بروم ، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز هم گفت :ا ز دواج يني همين.
زيبايي عشق به سکوته نه فرياد زيبايي عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست ميده عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره عشق سخن گفتن با نگاهه عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدن. غروب تلخ است تو كوله بارت را بستي ورفتي به همين راحتي و در اين امدن و رفتن ها حتي نظرم را جويا نشدي همچون نسيم امدي و توفان گونه از زندگيم رفتي و روزگارم را مثل گذشته كويري كردي شب ها را با ترانه هايم به صبح ميرسانم و روزها را با مرور خاطراتت شب مي كنم افسوس كه مدت ها مي گذرد نگاهم پشت پنجره است بهار را نظاره ميكند وگرماي تابستان را احساس مي كند اما هنوز جاده خاليست وتو برنگشتي هنوز نگاه منتظرم چشم بر جاده ي رفتنت دوخته اما دريغ از يك مشاهده شايد تنهايي نعمتي است از نعمت هاي خداوند تنها بر اين دليل كه قدر لحظات با هم بودن را بدانيم
![]()
|
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 21:30 توسط محمد سام |
|
|
يه روزی عشق و ديوونگی و محبت و فضولی داشتن قايم موشک بازی ميکردن تا نوبت به ديوونگی رسيد ديونگی همهرو پيدا کرد اما هرچه گشت اثری از عشق نبود فضولی متوجه شد که عشق پشت يک بوتهي گل سرخ قايم شده و ديوونگی رو خبر کرد و ديوونگی يک خار بزرگ برداشت و در بوتهي گل سرخ فرو کرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند ديدند چشمانش کور شده است و ديوونگی که خودش را مقصر ميدونست تصميم گرفت هميشه عشق را همراهی کند و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغه کسی ميره چون کوره بديهيه معشوقش رو نميبينه و ديوونگی هم هميشه در کنارشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:57 توسط محمد سام |
|
|
نمیدانم زندگی چیست؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته رافراموش نمیکنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم کسی معنی دل تنگی را درک می کند......که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو............که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:55 توسط محمد سام |
|
|
عشق نبود؟ اشکهای تو هیچی،گریه های من اشک نبود؟ تو هیچی،یعنی من هم فیلم بازی کردم؟ یعنی چند سال هنرپیشه بودم؟ بیشتر از همیشه دوستت دارم... این را با یقین می گویم....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:53 توسط محمد سام |
|
|
زندگی سه بار بهت دروغ می گه: 1_وقتی به دنیات میاره 2_وقتی عاشقت می کنه 3_وقتی زندگیت رو ازت می گیره. تا بهت بگه همش خوابی بود و بس
درباره ایمان و امید و آرمان در زندگی،اول دفتر خاطراتم
چنین نوشتم "ایمان معنی بخش زندگیمه.امید دلیل دوام
زندگیمه. آرمان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 20:50 توسط محمد سام |
|
|
تقدیم به امیدم
از من خواستي که برایت بنويسم . . . اما نگفتي چگونه . . . آخر چگونه بنویسم صدای خواهش دلم را؟ مگر نمی شنوی فریادش را؟ چگونه بگويم که چقدر دوستت دارم؟ هر چه مي گردم اندازه اي براي نشان دادن نيازم به تو نمي يابم نميدانم کدام قلم ميتواند حرفهاي دلم را بر روي کاغذ باور تو بنشاند نميدانم کدامين برگ سفيد طاقت اينهمه محبت را دارد؟ ميداني وقتي تو نيستي تمامي عالم در غم نبودنت تنهایم می گذارند ومن بدون تو با اينهمه درياي اشک چه کنم؟
با اينهمه دشت دلتنگي به کجا آواره شوم؟ آخر وقتي تو نيستي انگار همه با هم قهرند پنجره ها به رويم بسته مي شوند چشمانم سیاهی می رود نفسم به شماره می افتد نمي داني چقدر سخت است ندیدنت چقدر روزهاي نبودنت دير مي گذرد چه سخت است نبودن مهرباني ات چه تلخ است لحظه هاي بي تو بودن چقدر حس لبخندهاي مهربانت آسماني ست چقدر انتظار براي ديدنت، براي شنيدنت، شيرين است امشب، باز بيدارم... امشب ، دوباره به عکست خیره شده ام و در رویاهایم بالاي سرت نشسته ام تا تو بخوابي تا تو آسوده بخوابي. امشب، تا صبح نگاهت مي کنم. وقتي که مي خوابي، چقدر از هميشه معصوم تري! دلم مي خواهد چشم بدوزم به چهره زیبایت، وقتي خوابي. دلم مي خواهد بنشينم کنارت، مراقب باشم که کسي، چيزي، صدايي، پرده ي نازک خواب لطيفت را پاره نکند. رويا مي بيني؟!... چه زيبا لبخند مي زني توي خواب! چقدر چشمان زيبايت آرامش مي بخشد توي خواب! تو چقدر آرامي!... دلم مي خواهد هميشه از اين آرامشت آرامش بگيرم. دلم مي خواهد قرار هميشه برقرار من باشي... نمی دانی قلب من چقدر محتاج توست نمیدانی دستانم برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند
و لبانم برای بوسیدن گیسوانت نمیدانی چشمانم دیگر از باریدن به گودی نشسته اند نمیدانی چقدر دلتنگت شده ام تو را قسم میدهم به زیبایی خودت در این روزگار قحطی عاطفه، پناه دلتنگیم باش باور کن من از تمام دلتنگیهای جهان دلت . . .نگترم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:11 توسط محمد سام |
|
|
دلم برات تنگ شده خیلی وقته **** لحظه ی دوری از تو خیلی سخته نمی دونی چه تلخه بی تو بودن **** چه معنی داره بی تو شعر سرودن دلتنگیام فراونه دل دیگه بی تو داغونه دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه هوای چشمام بارونه هیچ کس و جز تو ندارم که سر روی شونش بزارم باز مثل ابرای بهار واسش یه دنیا ببارم سر روی شونش بزارم حس هوای تو دارم اینجوری داغونم نکن**** من که اسیر عشقتم بیاو زندونم نکن زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی****بیاو این اخر عمربگو همینجا می مونی
پس از ان غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم روبه اخر تو بیا شروع من باش شب واز قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های اخر من اسم تو ببخش به لبهام بی تو خالی نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایبون دستتات خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگیم باش من پر از حرف سکوتم خالی ام رو به سقوطم بی تو وآری عشقت تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم ارزوی خفته باشم تو نزار آخر قصه حرفمو نگفته باشم
این سفر آخر دنیاست سفر جدایی از تو دیدی روزگار جدا کرد روح من رو از تن تو می دونم به پام نشستی موندی رو عهدی که بستی من نزاشتم پاروحرفم نگو عهدتو شکستی گریه بر من مکن ای یار بسه این بار دست نگه دار دیگه با منه مسافر تو نزار وعده ی دیدار رفتنم دست خودم نیست این دفه از روی اجبار شاید هرگز نشه برگشت گل من خدا نگهدار گل من تنهاترینی گل معصوم و زمینی تو یه عمره چشم برامی این دفه به پام نشینی همیشه وحشت هجرت تو وجودم داشته لونه قصه ی منو غریبو کی می دونست کی می دونست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:9 توسط محمد سام |
|
|
با آینه سخن نگفتم که انعکاس شبانه های من شود و راز روزهای مه آلودم را برای چشم هایت روشن کند که سنگ می بارد تو را برگزیدم که خستگی بال هایم را سایه سار شود تو را برگزیدم که اعتماد چلچله هایی و اشتیاق بهار بانگاه تو سمت شکوفاییست تو را برگزیدم تا تازه ترین آواز نشکفته ام را به دست های نجیبت تقدیم کنم و دیروزهای تاریکم را به جرات فرداها بسپارم تو را برگزیدم که مهربانی و این ایمان سبز را مدیون پرندگانی هستم که هر روز از شانه های تو آغاز می شوند و در سایه ی بلند گیسوانت نیایشت را در ترنم اند تو را برگزیدم تا برایم درخت بمانی .
صبورم من صبورم اما به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما چقدر با همه ی عاشقیم محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم من صبورم اما بی دلیل از قفس کهنه ی شب ترسیدم بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور می کند می ترسم من صبورم اما آه... این بغض گران صبر نمی دانم چیست !!!!! به یادت که می افتم می آیی کناردل تنگم می نشینی بوی لبخندهایت بی پناهی ام را خانه می شود و دست آبیت تشنگی ام را دریا به یادت که می افتم همسایگان را می بینم و رهگذران را، همسایگان و رهگذران تو را بخاطر دارند و مرا که آنروز ترا به باران سپردم امشب سالگرد باران سپاریمان است نمی دانم امشب چرا این همه باران می بارد
خسته ام به اندازه ی یک عمر ، خسته یک عمر دویدن و نرسیدن نرسیدن یک عمر با ای کاشها زنده بودن و همچنان خسته کاش همه چیز عوض می شد همه چیز از اول از آنجا که آمدم و شروع کردم از آنجا که ندانستم کجا هستم از آنجا که دلم با همه ی غمها پیوست و از آنجا که دلم برای همیشه شکست وتنها ماند تنها به اندازه ی همه غمها همه رویای با هم بودن ها و هر آنچه که خواستن و نرسیدن است . و من هنوز نرسیده ام و با کوله باری از ای کاشها این تن خسته را با روحی فرسوده میان جاده های زندگی با خود به دنبال می کشم و کی خواهم رسید نمی دانم . می دانم که تنها هستم تنهاترازهمیشه آنقدر که انگار نیستم و چقدر تنها بودن بر من سخت است وقتی می دانم که هیچگاه پایان نخواهد یافت . تنهایی همه وجودم را گرفته و همه وسعت آرزوهایم را باهم بودن خیالیست که باید دنبالش گشت و من همچنان دنبال با هم بودن و باز هم با هم بودن و نهایت آنچه می ماند اینست که دلم با من می گوید ( تنها خواهی ماند ) و من تسلیم شده ی دلی پر ازغم و شکسته ام دلی که هیچوقت نتوانست با هم بودن را به تمام بحظه ای باهم بودن ببخشد هیچوقت . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:7 توسط محمد سام |
|
|
سرگرمیه تو شده بازی با این دل غمگین و خستم یادت نمیاد اون همه قول وقرارایی که با تو بستم با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پای این همه قول و قرار من نشستم نشکن دلمو به خدا آهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی دلم پر از یه نفرینه سینه سوز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز دیونه نکن دلمو آهم میگیره دامنتوعاقبت یه روز نگو بی خبری نگو نمی دونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز
مردم ناحق،بی منطق و خودخواه هستند. در هر صورت آنها را دوست داشته باش. اگر کار خوبی کنی،مردم از روی انگیزه های خود خواهانه و مخفی خودشان تو را متهم خواهند کرد. در هر صورت خوبی کن. اگر موفق هستی،دوستان دروغین و دشمنان راستین پیدا خواهی کرد. در هر صورت موفق باش. کار خوبی که امروز انجام دهی فردا فراموش می شود. در هر صورت کار خوب بکن. صداقت وسادگی ،تو را در معرض خطر قرار می دهد. در هر صورت صادق و ساده باش. حقیرترین مردان با حقیرترین افکار می توانند بزرگترین مردان با بزرگترین افکار را بی اعتبار سازند. در هر صورت افکار بزرگ داشته باش. مردم شخص بازنده را دوست دارند،ولی فرد پر قدرت را پیروی می کنند. در هر صورت بر علیه زندگی بجنگ. آنچه که سالها برای بنای آن زحمت کشیدی شاید یک شبه از بین برود. در هر صورت بنا کن. مردم واقعاً به کمک احتیاج دارند،ولی ممکن است اگر به آنها کمک کنی به تو حمله کنند. در هر صورت به مردم کمک کن. بهترین های خود را به دنیا عرضه کن و او دندان هایت را خرد خواهد کرد. در هر صورت بهترین خود را به دنیا عرضه کن.
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت او مرا در حسرت فردا گذاشت غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت پس مرا تنها تر از تنها گذاشت.... !!
خودم اینور دنیا دلم اونور دنیا تنم روی زمین و دلم رو بال ابرا کی می دونه دلم سوخته تنم خاکستری شد کی می دونه از اندوهش تنم باز بستری شد فقط اون صاحب دل گرفت دستم تو ساحل گرفت و گفت نخورغصه که این دنیا دو روزه نذار تو شعله های غم دل نازت بسوزه خودم اینور دنیا دلم اونور دنیا تنم روی زمین و دلم رو بال ابرا کی می دونه دلم سوخته تنم خاکستری شد کی می دونه از اندوهش تنم باز بستری شد کی می مونه تا فردا کی می دونه به جز ما چه دردایی کشیدم تو بهت کاش و اما خودم اینور دنیا دلم اونور دنیا تنم روی زمین و دلم رو بال ابرا الهی الهی دل هر بنده و کس نگیره نسوزه نباشه خوار و بی کس نمونن بندگانت تو کارزار دنیا منور کن دلاشون ببینن راه فردا
خلوت بی تومعنا نداره اینجا بدون نازنینم صفا نداره صبور و پاکی قرمز قرمز آبی دریا پیش تو جلا نداره طلای ناب روزگار تا تو میا ی میاد بهار کویر سردم بی تو عشق ابری شو روتنم ببار بی تو نوایی ندارم سوز صدایی ندارم بیا تا لحظه ی بغض سر روی شونت بذارم من که کسی رو ندارم جز تو که یاورم باشه تو این هیاهوی زمون امید آخرم باشه همه تنم شوق تو و شور نگاه تو داره نپرس چرا خیس چشام دست خودم نیست می باره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:3 توسط محمد سام |
|
|
می خوام این روز قشنگو به عشقم تبریک بگم بهش بگم خیلی دوستش دارم این شعرم تقدیم میکنم به عشقم که حالا همه چیرو از اون دارم دوستت دارم عزیزم ولنتاین روز عاشقاست بهم تبریک میگن به هم هدیه میدن منم میخوام چند تا شعر به عشقم هدیه بدم میدونم خیلی خوشحالش میکنه این روزو به همه عاشقا تبریک میگم
نه ميتونم ببينمت نه طاقت دارم نبينمت بدجوری عاشقت شدم ٬ دلم برات پر ميزنه منتها نيستی و دلم ٬ برای پيدا کردنت شبا ٬ به هر کجا سر ميزنه فدای مهربونيات فدای اون خنديدنت خودت بگو چيکار کنم تا ديگه تنها نمونم اگه بهم بگی آره ديگه دلم غم نداره يادته گفتی هر چی عاشقه از عشق تو کم مياره ؟ تنها دليل زندگی کاشکی فقط بگی آره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:43 توسط محمد سام |
|
|
قلب من گشته ز عشقت محزون
پرشکوه شعله عشق است ،که تو می بینی پشت آن شعله عشق ،پیکری می سوزد! کس نمی داند ، سوگم از چیست ریشه این همه درد ، ز غم دوری توست تـــو بـــرو تـــو بـــدان و تـنها تـــو بـــخوان حذر از عشق تو ، هرگز هرگز تپش قلب من بی تـــو هـــرگـــز ![]() شب ، ستاره ها بیدار
رقص کن در سازم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:37 توسط محمد سام |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:4 توسط محمد سام |
|
|
زندگي عشق است .عشق افسانه نيست انکه عشق را افريد ديوانه نيست. عشق ان نيست که کنارش باشي!عشق آن است که به يادش باشی
می گویند که تنهایی رازی دارد که پی بردن ب ه آن یافتن گنج بزرگی است آری...این جمله درست است اما... نه برای من که از اول عمر تنها هستم
|