![]() |
![]() |
|
| می آید روزی که شقایق ها در پناه دستان تو سرخ شوند و در کنار تو قلبم به آرامش ابدی بپیوندد |
|
پرنده ای را که دوست می داری رها کن
اگراوهم تورا دوست داشته باشد برمی گردد
وگرنه هیچگاه عاشقت نبوده.....
نفرین خدا کــنه که حســرت خوشـی بـه قلبــت بمــونــه یه بی وفــا مثل خودت ریشه هـات و بخشکونــه یکی باشه که هر نفـس آتیـش به جونـــت بــــزنه بهـــت خیانــت بکنـــــه زخـم زبــــونت بــــزنه کاشـــکی اونم بدونـــه که خوبــی بهــت نیــومده این همه خوبی آخـــرش چی به سر مـن اومـــده پشــت سرت هر جا بری نفریــن من بـه راهتـــه به اون چشـــــه دربــدرت به اون دلـه سیــــاهتـه همیـــن قـدم که خواستــــمت از ســــرتم زیــادیه فکر نکنی تو قلب من یه لحـــظه از تــو یـــادیه خیال نــکن به یادتـــم بدون که مُــــردی تــو دلـم خودت می دونی جای عشق نفرتو کاشتی تو دلـم واسه همــــیشه از دلم دیــگه مـی ذارمــت کنـــار تمـومـه بی وفاییــــــات از تــــو بمــون یادگــــار حالا که می ری یه نظرپشت سـرت راهـم بـــبین ببین که تنـــها نمی شم تنـــها تو باختی نازنــــین الهی هر کـی که رسیـــــد پا روی قلبـــت بـــذاره هرچی که با من می کنی یه روز به روزت بیاره آهــای رفیق نیمه راه آی تو که تنهایـــی مـی ری فقط یه نفرین می کنم تـــو اوج غـربــت بــمیری
منـــــــم یــــه تقویـــــم ِ پـُر از زمستـــون
چله نشینـــــه دلـــی درب و داغـــــــــــون
ســـــال کبیســــه مــو شـگـــــون نــدارم
ازهیـــــچ کســــی خاطــــــره ای نــــدارم
جــــــز یــه نفـر کـه درب و داغونـم کـرد
بــــره بـــــــودم گـــرگــــه بیــابــونم کـرد
امــا دلـــــم؛ تــــو غربــــت بیــــــــابـــون
از راهـــی که رفتــــه نشــــد پشیمــــــون
دل ای دلـــه دیونــه؛ کی قدرتــو می دونــه
بــرو فکر خودت باش پر از گرگـه زمونه
باز منتظر نشستی آب می شی دستی دستی
تو هـم باید مثـل اون دلش رو می شــکستی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:52 توسط محمد سام |
|
|
مـــــــن ... کاری ندارم با اشکای ِ تو مـــــــن ... نمی میـرم دیگه برای ِ تو مـــــــن ... نمی ریزم اشکی به پای تو مـــــــن ... خسته شدم دیگه به جونه تو مـــــــن ... جون سپردم توی زندون تو مـــــــن ... می خوام برم دیگه بدون تو بدون تو...
غربت من ؛هرچی که هست ؛از با تو بودن بهتره آخر ِ خط زندگیــم ..................این نفسای آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سـیر مـی شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم ایــن آخـــره راه ِ دیــگه باید که تنـها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم بــایــد بــرم؛ بایـد بــرم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفـسای آخـرم سکوت ِ من نشونه ی رضایتم نیست می دونی گلایه هامو می تونی از تـوی چشــمام بخونـی بگو آخه جرمم چیه که باید این جور بسوزم هیچی نگم ؛داد نزنم ؛ لبامو رو هــم بــدوزم در بــه در ِغــزل فــروش منــم کـه گیتـــار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم نفرین به عشق و عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتــو تو ســـرنوشتِ مــن نــوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من وتو به ســـــاده بــودن منو .........به اون دل سیاه تو
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:49 توسط محمد سام |
|
" عشق جاویدان است "
…باران می بارید
و من به زیر شلاق بوسه های باران دست در دست باد
از کوچه خاطره ها می گذشتم
به یاد آن شب باران که با او از آنجا گذشتم
چشمانم با باران می بارید یاد چشمان بارانیش در آن شب
مرا سخت غمین کرده بود
تمامی حرفهایش را به خاطر آوردم
ناگاه قلبم به شماره افتاد
به یاد آن جمله ی آخرش افتادم که گفت "من و تو و باران
تا همیشه…"
اکنون باران هست و من هستم و یاد او …
به یاد تب آنشب افتادم
به یاد آوردم که چگونه مرا آنشب در آغوش فشرد …
(( او اکنون مرا تنها گذاشته بود و به آسمان صعود کرده بود ))
سرمایی سراسر وجودم را گرفت
پاهایم سست شد و بر زمین افتادم
صدای مهیبی تن سردم را در هم شکست و لیکن دیگر توجهی
نداشتم نه به زمین نه به زمان
روحم را یاد بوسه هایش از جا بلند کرد
کم کم از جسم خود دور شدم
او را دیدم و سرخی بوسه هایش را بر لبانم…
آری او بود و من و باران و رگبار بوسه هایش تا همیشه…![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:46 توسط محمد سام |
|
|
دروغ نصف دنیا را طی می کند در حالی که راست هنوز کفش هایش را هم به پا نکرده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:37 توسط محمد سام |
|
یکی از همین روزا میرم از شهر شما میرم آنجا که خداست نه گل روی شما میروم به دشت عشق واحساس عجیب شایدم شهر اساطیر غریب میرم آن شهر که نه آدم داشته نه حوا میروم تا طپش قلب گل ونبض گیاه میروم شهر به شهر تا برسم شهر خدا برسم شهر کلاغی که رسید خانه به منوال شما |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:18 توسط محمد سام |
|
آن سوی پنجره نگاه ها سراب است و اقیانوس دست ها ،پل های التماس و خواهش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 21:7 توسط محمد سام |
|
|
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟ گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند. هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید. و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:59 توسط محمد سام |
|
|
برای همه ی آنهایی که بی تقصیرند:
تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند.تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:52 توسط محمد سام |
|
|
یه تک سوار تنها،تو شهر پشت دریاها یه تک ستاره ی کوچیک،تو آسمون رؤیاها یه زمزمه ، یه روزن ، یه خاطره ی مبهم برای بیداری من ، یه داد گنگ و محکم تموم این خاطره ها تموم شدن لحظه های شاپرکی حروم شدن اون فصل خوب قصه، گذشت و شد آخر کار من که دیگه خسته شدم، نایی ندارم اینبار آی قصه گوی قصه هام آی آشنای پابه پام قصه ی من تموم نشد ؟ رمق نمونده که برم غصه ی من تموم نشد ؟ نفس نمونده که برم آی قصه گوی خوبم ، خدای من، محبوبم قلم نزن ، بسه دیگه ، آخرشو میدونم... خدای مهربونم ، همدم همزبونم دفتر من تموم شد... هنوز میخوای بخونم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:41 توسط محمد سام |
|
دوباره پلکهایم را روی هم میگذارم برای تداعی تصویر مبهم تو دیگر نمی توانم تصویرت به سرعت دور و دور تر می شود و حسی در قلبم انگار کمرنگ تر... از رفتن خسته ام این قصه ی زیبایی نیست قصه گویم هم خسته ست این حس قشنگی نیست این رؤیای آبی من نیست... این قصه که آغاز نداشت لااقل یکی بیاید قصه ام را تمام کند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:38 توسط محمد سام |
|
|
لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد.گل داد.سرخ سرخ ...
گلها انار شد.داغ داغ ....
هر اناری هزار تا دانه داشت .
دانه ها عاشق بودند.
دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود.
کافیست انار دلت ترک بخورد..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:30 توسط محمد سام |
|
|
هنوزم نمی تونم باورکنم که باید از تو جدا شد.. حالم به هم می خوره از همه ی قبلها ، از همه ی گذشته ها ... حالم به هم می خوره از موجودی كه من نام داشت ... كه حالا موجود ماندن برايش معماست... می شنوی ؟! همه ی گذشته را عق می زنم ... می بينی ؟! از همه چيز فرار می كنم .. از تو ، از خودم ، خاطره ها ، حرفها ، صداها ... چشمانت را ببند كه دلم نمی خواهد زجرم را ببينی ... گوشهايت را هم بگير تا صدای ناله ام را نشنوی ... هر چه می كنم كه به تو فكر نكنم ، كه به گذشته بر نگردم ... هر تلقينی كه می كنم نمی شود.... نمی شود باور كنم كه قرار است نباشی ، كه نيستی ... پشيمان نيستم ، التماست هم نمی كنم تا بمانی ... ولی آنقدرها هم آسان نيست ..گفتن اينكه نباشی با حس نكردنت ، با تحمل حس نبودنت ، تنها ماندنم ، خيلی فرق دارند !!! هر چقدر دقيقه ها را شمارش كنم به آخر نمی رسند ... آخر ...؟! معنی آخر چيست؟! اينكه هستی ولی من نباید" بودنت " را ببينم ...؟! كه بترسم نكند نگاهت كه كنم ، تنم بلرزد كه تو بفهمی من دوستت دارم ...!!! برای من اينها معنی آخر می دهد ... تو نباشی ، خاطره ها و گذشته ها هم نباشند .. نبودن ها ، همه و همه از دنيا ی من پاك شود ، كاش می توانستم چشمانم را ببندم ... كاش ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:29 توسط محمد سام |
|
|
آخرین صبح جمعهی پاییز
از سوز سرد پیچیده در فضای اتاق چشم میگشایم بر نقش ثابت چشمانت می لرزد شانههایم سر میگردانم ... آنسوی قامت افسردهی شیشهها گونههای آسمان خیس از ابری ِ انتظار ... نگاهم گم میشود در گردابهای نقش بسته بر بستر آب در کرنش خاضعانهی برگهای یاس سکوت خانه سرشار از صدای جیرجیر صندلی کهنهایست که از یاد رفته در غربت ایوان ! میبارد باران ... دلم ، کتیبهی لحظههای بارانی چشمانم ، بوم خاکستری ِ غربت تو میشود ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 20:24 توسط محمد سام |
|
|
یادم باشد...
يادم باشد: حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را يادم باشد: كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست يادم باشد: جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتراز صداقت ندهم يادم باشد: بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم.
يادم باشد :از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن يادم باشد: براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات
گذشتگان يادم باشد: مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي
بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد يادم باشد: گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود
يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم
يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم
يادم باشد زنده ام
و ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 10:1 توسط محمد سام |
|
|
چشمان خسته ات ، آرام و بی صداست
گویی ز راز تو، آگه فقط خداست ناگفته های تو، در سینه ات نهان اما سکوت تو، گویای صد بیان آن گونه های تو ، دشت شقایق است شرح سکوت تو، نشر حقایق است تنهایی و غریب ، در بزم بی کسان رنجیده سینه ات ، از ظلم ناکسان گر چه تبسمی ، بر لب نشانده ای در پشت خنده ات ، دل خسته مانده ای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:56 توسط محمد سام |
|
|
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد بابغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار غم هايم نشسته ام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:0 توسط محمد سام |
|
|
غصه نخور مسافر غصه نخور مسافر این جا ماهم غریبیم از دیدن نور ماه یک عمره بینصیبیم فرقی نداره بی تو بهارمون باپاییز نمی بینی که شعرام همه شده غم انگیز غصه نخور مسافر اونجا هواکه بدنیست غصه نخور مسافرفدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشای قشنتنگت غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری من که خودم میدونم که تو چقدر صبوری غصه نخور مسافربازم میای به زودی مارو بگو چه کردیم ازوقتی تو نبودی غصه نخور مسافرغصه اثرنداره بهار تو برمی گردی چیزی نمونده بخند غصه نخور مسافر همیشه این جوری نیست همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست غصه نخورمسافر غصه نخورستاره غصه نخور مسافرغصه کارگلانیس سفر امتحانه به جون تو بلا نیست غصه نخور مسافرتوخود آسمونی درآرزوی روزی بیایی وبمونی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:39 توسط محمد سام |
|
|
لحظه های انتظار و يک بغل دلواپسی قصه شبهای تارويک بغل دلواپسی لحظه هايی سردوسنگين خانه ای غرق سکوت ساعتی شماطه دارويک بغل دلواپسی رقص گندمزاروطرح زيبای غروب جاده های بی سوارويک بغل دلواپسی پرسه زن درکوچه های ابی چشمان تو بانگاهی شرمسارويک بغل دلواپسی ايستگاه اخرويک کوپه ترس واضطراب سوت لرزان قطارويک بغل دلواپسی هديه اوردم برايت ازدل شهری غريب کوله باری انتظارويک بغل دلواپسی....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:30 توسط محمد سام |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:29 توسط محمد سام |
|
|
آينده: آينه: |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:26 توسط محمد سام |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:19 توسط محمد سام |
|
جلسه محاكمه عشق بود و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 20:0 توسط محمد سام |
|
|
ارزش کلمات سآزنده ترین کلمه" گذشت" آست... آن رآ تمرین کن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:53 توسط محمد سام |
|
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:49 توسط محمد سام |
|
خدایا.....
خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي! خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟ خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ، اما من آن را نمي شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:44 توسط محمد سام |
|
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:41 توسط محمد سام |
|
|||
چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟ 1- بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:39 توسط محمد سام |
|
|
درمجالي كه برايم باقي ست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن همواره اول صبح به زباني ساده مهر تدريس كنند و بگويند خدا خالق زيبايي وسراينده ي عشق آفريننده ي ماست مهربانيست كه مارا به نكويي ,دانايی ,زيبايي و... به خود مي خواند جنتي دارد نزديك،زيبا و بزرگ دوزخي دارد- به گمانم كوچك وبعيد در پي سودا نيست كه ببخشد ما را وبفهماندمان ترس ما بيرون از دايره ي رحمت اوست در مجالي كه برايم باقي است باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه خرد را با عشق وعلم را با احساس ورياضي را با شعر ودين را با عرفان همه را با تشويق تدريس كنند لاي انگشت كسي قلمي نگذراند ونخوانند كسي را حيوان و نگويند كسي را كودن هيچ كس چيزي را حفظ نبايد بكند مغزها پر نشود چون انبار قلب ها خالي نشود از احساس درس هايي بدهند كه به جاي مغز، دل ها را تسخير كند از كتاب تاريخ جنگ را بردارند در كلاس انشا هر كسي حرف دلش را بزند غير ممكن را از خاطره ها محو كنند تا كسي بعد از اين باز همواره نگويد ، هرگز و به آساني همرنگ جماعت نشود زنگ نقاشي تكرار شود رنگ را در پاييز تعليم دهند قطره را در باران موج را در ساحل زندگي را در رفتن وبرگشتن از قله ي كوه وعبادت را در خدمت خلق و طبيعت را در جنگل سبز مشق شب اين باشد كه شبي چندين بارهمه تكرار كنيم: عدل ,آزادي ,قانون,شادي امتحاني بشود كه بسنجد ما را تا بفهمند چقدرعاشق و آگه وآدم شده ايم درمجالي كه برايم باقي است باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم كه در آن آخر وقت به زباني ساده شعر تدريس كنند وبگويند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:36 توسط محمد سام |
|
|
زندگي يعني تكاپو زندگي يعني هياهو زندگي يعني شب نو روز نو انديشه نو زندگي اموزگار عشق است. چنان زندگي كنيم كه هر كاري از ما سر ميزند عاشقانه باشد . زيرا تنها چيزي كه در اين دنيا هرز نمي رود عشق است. عشق متضمن پيروزي است وتنها عاشق است كه پيروز است، عشق هرگز جوياي غلبه نيست، اما همواره غالب است. عشق از آنرو غالب است كه نميخواهد غلبه كند. تحميل و غلبه بركسي، خشونت است و دير يا زود مغلوب به فكر شورش ميافتد. اما وقتي پاي عشق در ميان باشد، طغيان رنگ ميبازد . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:35 توسط محمد سام |
|
آغاز زندگي و حيات واقعي يك انسان حركتي است كه او را از تاريكي وجود كه همان گمراهي و غفلت از اصل خويش است، نجات داده و به سعادت و نيك بختي سوق دهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:33 توسط محمد سام |
|
به نام وجودی که تمام وجوداز اوست
برگ دیگری از برگهای زندگی را این بار شروع میکنم مادر مهر است محبت است مادر ایثار است ,مادر از خود گذشتن است مادر وفای به عهد است مادر تمام وجود است مادر فداکار است مادر مهربانست مادر ماندن است مادر عزیز است مادر امید است مادر زند گیست مادر سر چشمه زلال پاکی هست مادر …. ایا این کلمه میتواند معنی مادر را رقم بزند نه هرگز مادر با تو بمانم با تو زندگی کنم و با تو بمیرم مادر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:29 توسط محمد سام |
|
|
هفت نصيحت مولانا • گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود) • باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) • اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب) • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) • متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك) • بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) • اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خود ت خوب باش (مثل آينه ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:23 توسط محمد سام |
|
|
عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است، عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است، عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است ، عشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادن است . بهتر زندگي كنيم موهبت عشق ورزیدن و عاشق خویشتن بودن، به مفهوم کلی این است که همه انسانها را بدون قید و شرط و توقع پاداش دوست بداریم. حتی به کسانی که باعث آزردگی خاطر ما شده اندمحبت کرده و عشق خود را نثار آنان کنیم. در این صورت است که در مقابل بذر عشق ومحبت بی توقعی که در دل دیگران میکاریم، متقابلا دیگران نیز ما را دوست خواهندداشت. وقتی در درونمان سراشار از عشق و مالامال از شادابی و آرامش باشیم محبت،شادمانی و آرامش را از درون منتشر کرده و روابطمان دلپذیر و عشق آگین میشود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:11 توسط محمد سام |
|
|
عشق ايمان است و آنکه ايمانش کم است از عشق بهره چنداني نخواهد داشت .
به نظر من عشق يعني توانايي دوست داشتن تمام مظاهر هستي . يعني درک لحظات، يعني دوست داشتن آنچه که مي توان آنرا زيبا و مثبت ناميد و يعني زيبا ديدن و نيکو ديدن و مثبت ديدن نعمات پروردگار، پس يعني شکر پروردگار در هر لحظه زندگي و در نتيجه يعني رضايت از زندگي . عشق مادر هنر هاست و عشق آفريننده ي زيبايي هاست . "عشق" يأس را از وجود انسان به دور ميکند و افسردگي را که پايه بدترين بيماريهاي روانيست از بين ميبرد . بدخلقي، ترشرويي، کسالت،بي تفاوتي، ترس، بي ملاحظگي اينها همه در اثر عدم وجود عشق است . زيرا بزرگترين مصيبت در زندگي انسان اين نيست که بالا خره به انتهاي جاده مي رسد و مي ميرد بلکه اين است که او در طول مسيرش عشق را نمي شناسد. آنها که عشق را شناختند بيداراني هستند که از ميان انبوه بيشمار خفتگان ، سر بلند کرده ، راه را يافته و فروغي از حقيقت لايزال را عيان ديده و به آن پي برده اند. به نظر من عشق نيز آموختني است ، مثل هر هنر ديگري . عشق چيزي نيست که خود به خود و ناگهاني بوجود آيد . عشق يک آرزوي زيستن و پذيرفتن زندگي به صورت موهبتي عظيم است که به ما توانايي ايثار و بخشايش مي دهد . و بايد تلاشي باشد که با ذوق و تسليم و توکل و ايمان و سبک روحي و اميد آغاز شود. و البته يک فکر زماني تبديل به يک اعتقاد ميشود که مکرّر روي آن کار کرده باشيم . نه اينکه يک بار آنرا امتحان کنيم و عدم موفقيت اوليه را بهانه اي براي ترک آن قرار دهيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:7 توسط محمد سام |
|
|
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را نجستم زندگاني را و گم كردم جواني را
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است يك شب از خدا خواستم تا مرا از دست عشق آزاد كند خدا دعاي مرا مستجاب كرد من تبديل به سنگ شدم درکجا در کدام سوی آسمان هستی که من تو را نیافته ام چشمک کدام ستاره ای که هیچ گاه تو را نمی بینم در کجای جاده ی زندگی هستی دوست دارم بار دیگر ببینمت پیدایت میکنم حتی اگر در دریا باشی. همه ميگن آدم بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره؟؟؟ولي تو تموم دنيا مني چطور ازت بگذرم من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد بابغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار غم هايم نشسته ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 19:2 توسط محمد سام |
|
|
كم ريش ترين ايراني: رفسنجاني ، 3- زشت ترين ايراني : احمدي نژاد ، 4- جوادترين ايراني : بنيامين ، 5- بي استعدادترين بازيگر سينماي ايراني: محمدرضا گلزار ، 6- پيرترين ايراني: علي دايي ، 7- چاق ترين ايراني : رضا زاده ، 8- بي ادب ترين ايراني : علي پروين ، 9- بدبخت ترين ايراني: دوست پسر ، 10- ورزشكار ترين ايراني (البته در رشته چَتر بازي): دوست دختر ، 11- باحال ترين ايراني : من ، 12- ضايع ترين ايراني : شك نكن كه
اگر نمازگزار بداند که چقدر از رحمت الهی او را فرا گرفته هرگز سر از سجده بر نميدارد (بسيج قزوين! یه ضرب المثل قزوینی می گه : رفیق اگه رفیق باشه آدم منت زنشو نمی کشه ارسال آف تكراري حرام ميباشد و كفاره آن آموزش منطق به 60 ترک . آموزش غيرت به 60 رشتي و 60 بار شركت در نمازجمعه قزوين ميباشد تركه توي پارك يه دختره رو ميبينه و خيلي باهاش حال ميكنه. ميره جلو ميگه: خانوم ببخشين، اسم شما چيه؟ دختره با عشوه جواب ميده: عطر گل ياس، اسمم ثرياس! بعد از تركه ميپرسه: اسم شما چيه؟ تركه يه فكري ميكنه، با ادا ميگه: بوي گوز خر، اسمم گضنفر ترکه عينک دودي ميزنه ميره از خونه بيرون بعد پسرشو ميبينه ميزنه تو گوشش . پسره ميگه بابا چرا ميزني ؟ ميگه تو اين وقت شب بيرون چي کار ميکني ؟ پسره ميگه بابا شب نيست عينکتو بردار .ترکه عينکشو بر ميداره دوباره ميزنه زير گوش پسره . پسرش ميپرسه بابا واسه چي ميزني ؟ ميگه تو از ديشب تا حالا اينجا چه کار ميکردي؟ روز تركه از راديو قرآن گوش مي كرده قران كه تموم مي شه راديو رو مي بو سه مي زاره كنار ٍْْْْْْْْْطرز تهيه دوست دختر : براي تهيه ی اين عنصر كافيست مقداري اكسيد اسكناس و نيترات پژو 206 در سولفات ويلا و يكم طلا به عنوان هديه و كمي كلريد خواهش اضافه شود سپس گاز اشوه و سولفور ناز ،متصاعد شده و بعد از ميعان به صورت عشق دختر رسوب ميكند ترکه به ديواره اتاقش عکس يه گور خر زده بود يه روز دوستش بهش ميگه اين عکس کيه زدي به ديواره اتاقت ميگه عکس بابامه موقعي که تو يوونتوس بازي ميکرد يه دختر 6ساله تو مهد از خانو مربي مي پرسه؟خانم دخترهاي 6ساله حامله مي شن؟ خانم ميگه:نه. يهو پسره از ته کلاس داد مي زنه:خيالت راحت شد بچه ننه؟ .یارو باباش تو مستراح سكته ميكنه ميميره بعد از اون روز یارو هر روز تو مستراح گريه ميكرده يارو رفيقش شاكي ميشه ميگه خوب مستراح جاي گريه كردنه؟ یارو هم ميگه:آخه اينجا بوي بابامو ميده به یارو ميگن عجب مملکت خر تو خری داريم ميگه آره بابا من ۳ بار رفتم سربازی هيچکی نفهميد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 14:1 توسط محمد سام |
|
|
ای مرغ به سوی آشیانت برگرد !
ای دوست به سوی دوستانت برگرد جان تو در آنجاست کجا می گردی آه ای همه تن به سوی جانت برگرد !
ای عشق، سرشته همچو جانی با من در جان و روان من روانی با من هم زاد توام که روز و شب در همه حال همدل، همراه، همزبانی با من.
تو به من خنديدي....... ميدهد ازارم.
لحظه ديدار نزديک است باز من ديوانه ام ، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز گويی در جهان ديگری هستم های!نخراشی به غفلت گونه ام ، را تيغ هاي! نپريشی صفای زلفكم را ، دست آبرويم را نريزی! دل
ای نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:48 توسط محمد سام |
|
|
فكر كردن درباره موفقيت ، ذهن را به سوي نقشه هاي موفقيت آميز رهنمون مي كند .
اینکه من چه اندازه معترض باشم اهمیتی ندارد ... بلکه باید بدانم که کاملا مسئول اتفاقات زندگیم هستم.
برای بهترین ایده منتظر نمان ِ ایده بهتر را انجام بده ِ بهترین نیز به دنبال آن خواهد آمد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:35 توسط محمد سام |
|
|
- آنچه را گذشته است فراموش کن و به آنچه نرسیده رنج و اندوه مبر .
۲- هر کسی با تو کینه ورزد و خشم گیرد از او کناره جو . ۳- همیشه و همه جا به خدا توکل داشته باش و دوستی با کسی کن که به تو بیشتر سود رساند . ۴- به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو . ۵- تا توانی مردم را به زبان میازار . ۶- به نزد بدکار چیزی گرو مگذار . ۷- مرد فقیر و بینوا را تمسخر مکن شاید تو نیز روزی بینوا شوی . ۸- خوش صحبت باش . ۹- شیرین گفتار باش . ۱۰- منش خود رانیک بدار . ۱۱- از نیک کرداری خود غره مشو و رجز مخوان . ۱۲- بیگناه باش تا بیم نداشته باشی . ۱۳- با مردم یگانه باش تا محترم و مشهور شوی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 13:15 توسط محمد سام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
با سلام
خدمت دوستان من محمد از تهران و وبلاگ اصلی من www.mamadmeloody.blogfa.com من این وبلاگ را بخاطر دل تنهاو خسته خودم می نویسم تا شاید از این طریق کمتر احساس غریبی وتنهایی بکنم آخه خیلی سخته آدم توی این دنیا کسی رو نداشته باشه که منتظر آمدنش باشه و هیچ جایی در این دنیای بزرگ مال اون نباشه! |
| پیوندهای روزانه |
|
شادمهر ماندگار گوگوش عشقولانه پرسپولیس مهدی مهدوی کیا علی کریمی محسن چاووشی ترنم شقایق دهقان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|